خودش بود، مگر مي شود او را با كس ديگري اشتباه بگيرم، مگر مي شود؟ چه لحظه هايي را با هم گذرانديم، چه روزهايي، چه ماه هايي، چه سال هايي. يادم مي آيد آخرين بار سفري داشتيم به سرزمين كودكي ام. ويرانه اي كه فقظ بقاياي باقي مانده گواهي مي داد زماني اينجا زندگي جاري بوده است. به درختي رسيديم، تنها يادگار باقي مانده ي خانه ي پدري كه آواز چند پرنده بر فراز آن نمي گذاشت بروم به آن سوي سكوت و خاطره.
و درختان هنوز ايستاده اند/ و پرندگان از فراز آن/ به خرابه هاي خاطرات ما مي نگرند
گفتم دوباره تكرارش كن و او تكرار كرد. شكارچي ماهري بود در شكار لحظه هايي اينچنين بديع، اما چه شد كه شكارچي خاطرات خودمان هم شد با پنهان شدنش پشت آن بوته ي درخت در آن بعد از ظهر دلگير با اين تصور كه من هنوز او را نديده ام!
قبول دارم روابط انساني بسيار ناپايدار است. قبول دارم آدمها از يك جايي به بعد براي هم تكراي مي شوند و شايد هم غير قابل تحمل و تمام. اما بحث پايان يك رابطه است. چرا پنهان شدن؟
چرا يك رابطه را به گونه اي تمام كنيم كه هيچ درختي نماند تا پرنده اي از فراز آن به خرابه هايش بنگرد؟
برچسب: تا درخت دوستی کی بر دهد,تا درخت دوستي كي بر دهد,
نویسنده: سینا حیدری